

(زندگي شخصي پيپا لي» ساخته ربکا ميلر از رمان تا فيلمنامه)
ترجمه: آتوسا اسکويي
زندگي شخصي پيپا لي يک درام آمريکايي است که ربکا ميلر آن را نوشته و کارگرداني کرده است. اين فيلم براساس رماني با همين نام ساخته شده و براي اولين بار در پنجاه و نهمين جشنواره بين المللي فيلم برلين پخش شد و در جشنواره هاي فيلم سيدني، ادينبورگ و تورنتو نيز شرکت کرد.
پيپا سرکيسيان نوجواني است که از دست پدر از خودراضي خود که يک کشيش است و مادرش که به خاطر اعتياد به آمفتامين رفتاري عصبي دارد به تنگ مي آيد و از خانه فرار مي کند و به نيويورک مي رود. او به خانه عمه اش پناه مي برد و در اين حين درمي يابد که عمه اش همجنس خواه است و با کيت که عکاس است، زندگي مي کند. پيپا تحت تأثير کيت به آدمي معتاد و بي قيد و بند تبديل مي شود. هرب لي که يک ناشر است پيپا را از اين نوع زندگي نجات مي دهد. آن دو با هم ازدواج مي کنند و دو فرزند به دنيا مي آورند. آن ها زندگي خوبي دارند تا اين که به خاطر سکته قلبي هرب مجبور به فروش آپارتمانشان در منهتن مي شوند و به حومه کانکتيکات مي روند. پيپا در خانه جديد دچار مشکلات خواب مي شود.
رابين رايت پن در نقش پيپا، کيانو ريوز در نقش کريس، الن ارکين در نقش هرب، جوليان مور در نقش کيت، رابين ويگرت در نقش تريش، ماريا بلو در نقش سوکي سرکيسيان، تيم گوايني در نقش دس سرکيسيان، بليک ليولي در نقش پيپاي نوجوان، مونيکا بلوچي در نقش گي گي لي، زو کازان در نقش گريس لي و وينونا رايدر در نقش ساندرا دولس در اين درام روان شناختي بازي مي کنند.
اين فيلم پرستاره آدم را به ياد فيلم هاي کلاسيک وودي آلن مي اندازد: آدم هاي تحصيلکرده اي که تعاريف پرتکلفي از هنر در گوشه اي از کانکتيکات ارائه مي دهند ربکار ميلر مي گويد: «خوب است. اين دقيقاًً همان چيزي است که قرار بود بشود. اين ايده همان چيزي است که فکرش را مي کني و بعد کاملاً به چيز ديگري تبديل مي شود.»
ربکا ميلر، دختر نمايشنامه نويس معروف آمريکايي آرتور ميلر و همسر دانيل دي لوئيس است، بنابراين تعجبي نيست که در کارهاي او تا اين حد به هويت و تمايل به فرار از گذشته پرداخته مي شود. او مي گويد: «درست است. فکر مي کنم ما آمريکايي ها مي خواهيم باور کنيم که مي توانيم با سفر به کاليفرنيا آزادانه خود را از اول تعريف کنيم و همه چيز را تغيير دهيم، اما فکر مي کنم گذشته با ماست. والدين ما با ما هستند تنها تا حدي مي توان از آن فرار کرد. پيپا تا حدي در اين کار موفق مي شود و به مرحله ديگري مي رود، اما اين فرار محدوده اي دارد.»
اين فيلم نسخه اي بزرگ تر، مصورتر و پرستاره تر از زندگي خود ماست. نمادي از ماست، يا تجسم ما و نسخه اي روشن از گريزناپذيري هايي که همه ما به عنوان فرزندان والدين مان و شريک همسرانمان داريم. پيپا مي گويد که در ناديده گرفتن چيزها مهارت دارد و اصولاً هم ديوار حاشا برايش بلند است. ربکا ميلر در اين فيلم به روابط پدر/ مادر/ فرزندي و همچنين ازدواج مي پردازد. اما زماني که صحبت به روابط خودش با پدر و مادرش يا ازدواجش مي کشد، جواب سر بالا مي دهد. احتمالاً چون دختر آرتور بوده و با دي لوئيس ازدواج کرده، بايد تلاش کند که به خاطر افراد دور و اطرافش از شکوفايي باز نماند.
يکي از شخصيت ها در يکي از صحنه هاي ابتدايي درباره پيپا مي گويد: «آخرين نفر از يک نسل در حال انقراض، کسي که ناگهان تصميم به فرار مي گيرد.» ميلر مي گويد: «فکر مي کنم هنر فرار کردن هميشه در من وجود داشته، اما الان اين جا هستم، در عمق يک خانواده و کاملاً به آن متعهدم. راه فرار براي من نوشتن است. همه منفي بافي ها و چيزهاي ديگر را به آن جا مي فرستم. اگر آدم چنين مفري نداشته باشد، ديوانه مي شود. وقتي زندگي خانوادگي و فرزند داريد مسائل برايتان بزرگ تر مي شوند. پيپا در مورد اين صحبت مي کند که چه شد که ديگر قهرمان زندگي خودش نبود؟ درست همان چيزي که براي من هم اتفاق افتاد. زماني هم که من خانواده داشتم پايم را از آن بيرون گذاشتم و اجازه دادم که سايرين در مرکز آن قرار بگيرند. فکر مي کنم اين قسمتي از زن بودن است؛ ديگر نمي توانيد به خاطر بياوريد که چگونه مي توان در مرکز قرار داشت؟»
ميلر در ابتدا رماني به اين نام نوشت، قبل از اين که تصميم بگيرد فيلم آن را بسازد. او مي گويد که اين اقتباس نيست، او بيش از ساير فيلمنامه نويس ها به منبع اصلي احترام مي گذارد. اما جريان فيلم يک جريان رماني است؛ استفاده خيلي زياد از فلاش بک و صداي راوي بر روي فيلم.
در وهله اول به نظر مي رسد کسي که با دانيل دي لوئيس ازدواج مي کند اهل طنز و شوخي نخواهد بود، اما ميلر خيلي مي خندد و وقت شناس است و اولين واژه اي که براي توصيف والدينش استفاده مي کند "بامزه" است: «پدرم مرد بامزه اي بود. اين حس وجود دارد که زندگي گاهي يک لطيفه تلخ و گاهي يک لطيفه خنده دار است. به نظرم زندگي کردن با پدر و مادر به نوعي، تنها زندگي کردن است. فکر مي کنم من خيلي تنها بودم.»
او تنها فرزند خانواده بود. البته پدرش از ازدواج اولش دو فرزند ديگر داشت و بعد از تولد ربکا نيز پسري به دنيا آمد، ولي مبتلا به سندرم داون بود که از همان ابتدا به موسسه اي سپرده شد. در فيلم مي بينيم که به خاطر رابطه پيپا با مردي مسن، همسر او خودکشي مي کند. يک ماه قبل از اين که ربکا به دنيا بيايد، همسر سابق پدرش، مريلين مونرو نيز خودکشي کرد. آيا اين جريان از يک احساس گناه وام گرفته است؟«اوه نه، من اين طور فکر نمي کنم. قبل از اين که پدر و مادر من با هم باشند، ازدواج آن ها به پايان رسيده بود. مريلين هيچ وقت روي زندگي من سايه نينداخته است. اين پدر من است که بايد به او دين داشته باشد. اينگ مورات براي عکاسي نزد آرتور و مريلين مي رود و وقتي ازدواج آن دو به پايان مي رسد، مورات همسر سوم آرتور ميلر مي شود.
اما در مورد برادرش چطور؟ آيا به خاطر او نيز احساس گناه دارد؟ «فکر مي کنم پاسخ منفي است. به اين موضوع فکر نکرده ام. اجازه بدهيد در اين مورد صحبت نکنيم. نمي توانم.» در حال حاضر برادر ربکا بخشي از زندگي اوست، اما نمي توان فهميد که چه ميزان از تنهايي او به اين موضوع مرتبط است.
به خاطر اتفاقاتي که در زندگي ربکا افتاده، جاي تعجب ندارد که او نويسنده شده است. فشارها و پيچيدگي هاي زندگي خانوادگي آن ها خيلي مناسب رمان است، از جمله ملاقات با دانيل دي لوئيس، زماني که برادر ناتني اش رابرت، فيلمي را که از کارهاي معروف پدرش ساخته بود نمايش مي داد. دي لوئيس در آن زمان گفت: «چيزهاي در مورد آرتور وجود دارد که باعث مي شود آرزو کنيد پدرتان باشد. دوست دارم با برگه هاي فرزندخواندگي در منزلشان حاضر شوم. اما اين اتفاق طوري افتاد که ربکا خواهرخوانده او نشود. اين دو نفر در خانواده هاي ادبي بزرگ شده اند(پدر دي لوئيس نيز شاعر بوده) و متناوباً در لندن، نيويورک، دوبلين و کانکتيکات زندگي کرده اند.
جالب است که ربکا ميلر خودش را در کارش هم پنهان کرده و هم نمايش داده است. او مي گويد که در کودکي مرموز بوده و در بزرگسالي هم خودش را در نامحتمل ترين شخصيت ها پنهان مي کند. «به نظر من همه نويسندگان داستان هاي تخيلي اين کار را مي کنند. اگر آن ها مي خواستند خودشان را در آثارشان بازتاب دهند، آن وقت زندگي نامه نويس مي شدند. اما من از اين که بخشي از خودم را جايي که کسي فکرش را نمي کند- مثلاً در شخصيت يک پيرمرد - جا دهم، لذت مي برم.» او در کودکي، به اعتراف خودش، فوق العاده حساس بوده است. «اگر اتفاقي در خانه مي افتاد خيلي زود احساسش مي کردم، حتي اگر بحث و جدلي هم در کار نبود، من صداي جيغ و داد را مي شنيدم.»
اين که همسرت هميشه سرش به کار گرم است، چه حسي در تو ايجاد مي کند؟ آيا تأثيري بر زندگي خانوادگي ات مي گذارد؟ مثلاً براي مدتي مجبوري با يک قصاب (يکي از نقش هاي دي لوئيس) زندگي کني؟«بعد از اين که بچه دار شديم او ديگر با شخصيت فيلمش به خانه نمي آيد.» ميلر اشاره اي به اين موضوع نمي کند که قبلاً اوضاع چطور بوده. زماني که دي لوئيس در حال فيلمبرداري بوکسور بود، هرشب مانند يک شبه نظامي ايرلندي که تازه از زندان آزاد شده بود به خانه مي آمد (اين نقشي بود که او خيلي سخت برايش تلاش مي کرد و دو سال همراه بازي مک گوايگن تمرين مي کرد.) آن ها در حال حاضر در ايرلند زندگي مي کنند و تابستان ها به نيويورک مي روند. ربکا مي گويد که دوست دارد دوباره به آمريکا برگردد.
او مي گويد در مقايسه با پدر و مادرش او براي فرزندش سختگيرتر است. پيپا نيز در مورد پاندولي سخن مي گويد که در بين نسل هاي مختلف در حرکت است و هريک در جهت عکس قبلي است. ربکا مي گويد که بچه هايش کارهاي خانه را انجام مي دهند. او فکر مي کند اين کار برايشان خوب است. خودش بدون قاعده و قانون بار آمده است. مادرش نمي خواسته او به عنوان يک دختر مانند برده ها کار کند. اما اين که مانند پسربچه ها با او رفتار مي شده هم کار جالبي نبوده است.
هم پيپا و هم ربکا هر دو در ميانسالي ازدواج کرده اند و بچه و خانه هم دارند، اما هنوز در جست و جو هستند. «زماني که نوشتن رمان را آغاز کردم، در سال 2002، هنوز مادرم زنده بود و نمي دانستم که پدرم زندگي اش را با يک زن جوان تر به پايان مي رساند.»
او از اين که چيزي بنويسد و بعد به حقيقت بپيوندد وحشت زده نمي شود: «بايد اعتراف کنم که خيلي عجيب بود، اما خداي من... کي مي داند؟ آيا تئوري اي در فيزيک وجود ندارد در مورد اين که زمان يک پديده خطي نيست؟»
منبع:صنعت سينما،شماره 90
/ن
پيپا سرکيسيان نوجواني است که از دست پدر از خودراضي خود که يک کشيش است و مادرش که به خاطر اعتياد به آمفتامين رفتاري عصبي دارد به تنگ مي آيد و از خانه فرار مي کند و به نيويورک مي رود. او به خانه عمه اش پناه مي برد و در اين حين درمي يابد که عمه اش همجنس خواه است و با کيت که عکاس است، زندگي مي کند. پيپا تحت تأثير کيت به آدمي معتاد و بي قيد و بند تبديل مي شود. هرب لي که يک ناشر است پيپا را از اين نوع زندگي نجات مي دهد. آن دو با هم ازدواج مي کنند و دو فرزند به دنيا مي آورند. آن ها زندگي خوبي دارند تا اين که به خاطر سکته قلبي هرب مجبور به فروش آپارتمانشان در منهتن مي شوند و به حومه کانکتيکات مي روند. پيپا در خانه جديد دچار مشکلات خواب مي شود.
رابين رايت پن در نقش پيپا، کيانو ريوز در نقش کريس، الن ارکين در نقش هرب، جوليان مور در نقش کيت، رابين ويگرت در نقش تريش، ماريا بلو در نقش سوکي سرکيسيان، تيم گوايني در نقش دس سرکيسيان، بليک ليولي در نقش پيپاي نوجوان، مونيکا بلوچي در نقش گي گي لي، زو کازان در نقش گريس لي و وينونا رايدر در نقش ساندرا دولس در اين درام روان شناختي بازي مي کنند.
اين فيلم پرستاره آدم را به ياد فيلم هاي کلاسيک وودي آلن مي اندازد: آدم هاي تحصيلکرده اي که تعاريف پرتکلفي از هنر در گوشه اي از کانکتيکات ارائه مي دهند ربکار ميلر مي گويد: «خوب است. اين دقيقاًً همان چيزي است که قرار بود بشود. اين ايده همان چيزي است که فکرش را مي کني و بعد کاملاً به چيز ديگري تبديل مي شود.»
ربکا ميلر، دختر نمايشنامه نويس معروف آمريکايي آرتور ميلر و همسر دانيل دي لوئيس است، بنابراين تعجبي نيست که در کارهاي او تا اين حد به هويت و تمايل به فرار از گذشته پرداخته مي شود. او مي گويد: «درست است. فکر مي کنم ما آمريکايي ها مي خواهيم باور کنيم که مي توانيم با سفر به کاليفرنيا آزادانه خود را از اول تعريف کنيم و همه چيز را تغيير دهيم، اما فکر مي کنم گذشته با ماست. والدين ما با ما هستند تنها تا حدي مي توان از آن فرار کرد. پيپا تا حدي در اين کار موفق مي شود و به مرحله ديگري مي رود، اما اين فرار محدوده اي دارد.»
اين فيلم نسخه اي بزرگ تر، مصورتر و پرستاره تر از زندگي خود ماست. نمادي از ماست، يا تجسم ما و نسخه اي روشن از گريزناپذيري هايي که همه ما به عنوان فرزندان والدين مان و شريک همسرانمان داريم. پيپا مي گويد که در ناديده گرفتن چيزها مهارت دارد و اصولاً هم ديوار حاشا برايش بلند است. ربکا ميلر در اين فيلم به روابط پدر/ مادر/ فرزندي و همچنين ازدواج مي پردازد. اما زماني که صحبت به روابط خودش با پدر و مادرش يا ازدواجش مي کشد، جواب سر بالا مي دهد. احتمالاً چون دختر آرتور بوده و با دي لوئيس ازدواج کرده، بايد تلاش کند که به خاطر افراد دور و اطرافش از شکوفايي باز نماند.
يکي از شخصيت ها در يکي از صحنه هاي ابتدايي درباره پيپا مي گويد: «آخرين نفر از يک نسل در حال انقراض، کسي که ناگهان تصميم به فرار مي گيرد.» ميلر مي گويد: «فکر مي کنم هنر فرار کردن هميشه در من وجود داشته، اما الان اين جا هستم، در عمق يک خانواده و کاملاً به آن متعهدم. راه فرار براي من نوشتن است. همه منفي بافي ها و چيزهاي ديگر را به آن جا مي فرستم. اگر آدم چنين مفري نداشته باشد، ديوانه مي شود. وقتي زندگي خانوادگي و فرزند داريد مسائل برايتان بزرگ تر مي شوند. پيپا در مورد اين صحبت مي کند که چه شد که ديگر قهرمان زندگي خودش نبود؟ درست همان چيزي که براي من هم اتفاق افتاد. زماني هم که من خانواده داشتم پايم را از آن بيرون گذاشتم و اجازه دادم که سايرين در مرکز آن قرار بگيرند. فکر مي کنم اين قسمتي از زن بودن است؛ ديگر نمي توانيد به خاطر بياوريد که چگونه مي توان در مرکز قرار داشت؟»
ميلر در ابتدا رماني به اين نام نوشت، قبل از اين که تصميم بگيرد فيلم آن را بسازد. او مي گويد که اين اقتباس نيست، او بيش از ساير فيلمنامه نويس ها به منبع اصلي احترام مي گذارد. اما جريان فيلم يک جريان رماني است؛ استفاده خيلي زياد از فلاش بک و صداي راوي بر روي فيلم.
در وهله اول به نظر مي رسد کسي که با دانيل دي لوئيس ازدواج مي کند اهل طنز و شوخي نخواهد بود، اما ميلر خيلي مي خندد و وقت شناس است و اولين واژه اي که براي توصيف والدينش استفاده مي کند "بامزه" است: «پدرم مرد بامزه اي بود. اين حس وجود دارد که زندگي گاهي يک لطيفه تلخ و گاهي يک لطيفه خنده دار است. به نظرم زندگي کردن با پدر و مادر به نوعي، تنها زندگي کردن است. فکر مي کنم من خيلي تنها بودم.»
او تنها فرزند خانواده بود. البته پدرش از ازدواج اولش دو فرزند ديگر داشت و بعد از تولد ربکا نيز پسري به دنيا آمد، ولي مبتلا به سندرم داون بود که از همان ابتدا به موسسه اي سپرده شد. در فيلم مي بينيم که به خاطر رابطه پيپا با مردي مسن، همسر او خودکشي مي کند. يک ماه قبل از اين که ربکا به دنيا بيايد، همسر سابق پدرش، مريلين مونرو نيز خودکشي کرد. آيا اين جريان از يک احساس گناه وام گرفته است؟«اوه نه، من اين طور فکر نمي کنم. قبل از اين که پدر و مادر من با هم باشند، ازدواج آن ها به پايان رسيده بود. مريلين هيچ وقت روي زندگي من سايه نينداخته است. اين پدر من است که بايد به او دين داشته باشد. اينگ مورات براي عکاسي نزد آرتور و مريلين مي رود و وقتي ازدواج آن دو به پايان مي رسد، مورات همسر سوم آرتور ميلر مي شود.
اما در مورد برادرش چطور؟ آيا به خاطر او نيز احساس گناه دارد؟ «فکر مي کنم پاسخ منفي است. به اين موضوع فکر نکرده ام. اجازه بدهيد در اين مورد صحبت نکنيم. نمي توانم.» در حال حاضر برادر ربکا بخشي از زندگي اوست، اما نمي توان فهميد که چه ميزان از تنهايي او به اين موضوع مرتبط است.
به خاطر اتفاقاتي که در زندگي ربکا افتاده، جاي تعجب ندارد که او نويسنده شده است. فشارها و پيچيدگي هاي زندگي خانوادگي آن ها خيلي مناسب رمان است، از جمله ملاقات با دانيل دي لوئيس، زماني که برادر ناتني اش رابرت، فيلمي را که از کارهاي معروف پدرش ساخته بود نمايش مي داد. دي لوئيس در آن زمان گفت: «چيزهاي در مورد آرتور وجود دارد که باعث مي شود آرزو کنيد پدرتان باشد. دوست دارم با برگه هاي فرزندخواندگي در منزلشان حاضر شوم. اما اين اتفاق طوري افتاد که ربکا خواهرخوانده او نشود. اين دو نفر در خانواده هاي ادبي بزرگ شده اند(پدر دي لوئيس نيز شاعر بوده) و متناوباً در لندن، نيويورک، دوبلين و کانکتيکات زندگي کرده اند.
جالب است که ربکا ميلر خودش را در کارش هم پنهان کرده و هم نمايش داده است. او مي گويد که در کودکي مرموز بوده و در بزرگسالي هم خودش را در نامحتمل ترين شخصيت ها پنهان مي کند. «به نظر من همه نويسندگان داستان هاي تخيلي اين کار را مي کنند. اگر آن ها مي خواستند خودشان را در آثارشان بازتاب دهند، آن وقت زندگي نامه نويس مي شدند. اما من از اين که بخشي از خودم را جايي که کسي فکرش را نمي کند- مثلاً در شخصيت يک پيرمرد - جا دهم، لذت مي برم.» او در کودکي، به اعتراف خودش، فوق العاده حساس بوده است. «اگر اتفاقي در خانه مي افتاد خيلي زود احساسش مي کردم، حتي اگر بحث و جدلي هم در کار نبود، من صداي جيغ و داد را مي شنيدم.»
اين که همسرت هميشه سرش به کار گرم است، چه حسي در تو ايجاد مي کند؟ آيا تأثيري بر زندگي خانوادگي ات مي گذارد؟ مثلاً براي مدتي مجبوري با يک قصاب (يکي از نقش هاي دي لوئيس) زندگي کني؟«بعد از اين که بچه دار شديم او ديگر با شخصيت فيلمش به خانه نمي آيد.» ميلر اشاره اي به اين موضوع نمي کند که قبلاً اوضاع چطور بوده. زماني که دي لوئيس در حال فيلمبرداري بوکسور بود، هرشب مانند يک شبه نظامي ايرلندي که تازه از زندان آزاد شده بود به خانه مي آمد (اين نقشي بود که او خيلي سخت برايش تلاش مي کرد و دو سال همراه بازي مک گوايگن تمرين مي کرد.) آن ها در حال حاضر در ايرلند زندگي مي کنند و تابستان ها به نيويورک مي روند. ربکا مي گويد که دوست دارد دوباره به آمريکا برگردد.
او مي گويد در مقايسه با پدر و مادرش او براي فرزندش سختگيرتر است. پيپا نيز در مورد پاندولي سخن مي گويد که در بين نسل هاي مختلف در حرکت است و هريک در جهت عکس قبلي است. ربکا مي گويد که بچه هايش کارهاي خانه را انجام مي دهند. او فکر مي کند اين کار برايشان خوب است. خودش بدون قاعده و قانون بار آمده است. مادرش نمي خواسته او به عنوان يک دختر مانند برده ها کار کند. اما اين که مانند پسربچه ها با او رفتار مي شده هم کار جالبي نبوده است.
هم پيپا و هم ربکا هر دو در ميانسالي ازدواج کرده اند و بچه و خانه هم دارند، اما هنوز در جست و جو هستند. «زماني که نوشتن رمان را آغاز کردم، در سال 2002، هنوز مادرم زنده بود و نمي دانستم که پدرم زندگي اش را با يک زن جوان تر به پايان مي رساند.»
او از اين که چيزي بنويسد و بعد به حقيقت بپيوندد وحشت زده نمي شود: «بايد اعتراف کنم که خيلي عجيب بود، اما خداي من... کي مي داند؟ آيا تئوري اي در فيزيک وجود ندارد در مورد اين که زمان يک پديده خطي نيست؟»
منبع:صنعت سينما،شماره 90
/ن